<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>سایت سرگرمی و اطلاع رسانی فان روز . کام::داستان کوتاه</title>
    <link>http://www.funrooz.com/cat-21.html</link>
    <description>سرگرمی و تفریح،دانلود موزیک،دانلود نرم افزار،گالری عکس،آموزش،زوجهای جوان،پزشکی،رانشناسی،فال و طالع بینی،تعبیر خواب،عکسهاي روز,مصاحبه هاي جالب,سرگرمي و تفريح,مطالب طنز,جوک واس ام اس روز,عکسهاي خنده دار,فال روز,انواع فال و طالع بيني,بازي هاي آنلاين,کليپ هاي جالب,جالب و خواندني,سنماي ايران و جهان,عکس و خبر هنرمندان,گفتگو با هنرمندان,فيلم و سريالهاي روز,کارتون و انيميشن,حاشيه هاي سينمايي,موسيقي,مصاحبه با خوانندگان,عکس و خبر خوانندگان,آهنگهاي روز,مد و زيبايي,مدل لباس,مدل مو,آرايشگري,زيبايي پوست و مو,دکوراسيون هاي زيبا,مدل کفش و کيف,اخبار روز,فرهنگي و هنري,فناوري و اطلاعات,اجتماعي,علمي,سياسي,اقتصادي,خارجي,حوادث,خبرها,خانه و خانه داري,آموزش آشپزي,آموزش شيريني پزي,دسر و بستني,سالاد,نکات خانه داري,کامپيوتر و اينترنت,ترفندهاي کامپيوتر,ترفندهاي اينترنتي,برنامه هاي کامپيوتر,دانلود بازيهاي کامپيوتر,موبايل,تم و پيش زمينه و زنگ,ترفند هاي موبايل,برنامه هاي موبايل ,معرفي گوشي هاي جديد,دانلود بازيهاي موبايل,کتابهاي الکترونيکي موبايل,مجله سلامت,تغذيه,خواص خوراکيها,پزشکي و سلامت,بهداشت جنسي,تناسب اندام,دانلود کتابهاي الکترونيک,جزوه هاي دانشگاهي,مجله و ژورنال,داستان و رومان,کامپيوتر و وب,مذهبي,روايات و احاديث,ورزش,عکس و خبر ورزشي,حاشيه هاي ورزشي,روانشناسي,روابط موفق,آيين همسرداري,کودکان,موفقيت در کسب و کار,تست هاي روانشناسي,چت باکس,مطالب برتر,ديدني هاي امروز فان روز</description>
    <language>fa</language>
    <pubDate>Mon, 06 Sep 2010 06:15:11 am</pubDate>
    <lastBuildDate>Mon, 06 Sep 2010 06:15:11 am</lastBuildDate>
    <docs>http://www.funrooz.com/</docs>
    <generator>BaBOLI.IR</generator>
    <managingEditor>http://www.funrooz.com/</managingEditor>
    <webMaster>Info@Baboli.ir</webMaster>
    <managingEditor>Info@Baboli.ir</managingEditor>
<item>
<title>داستان کوتاه و جذاب توبه مردی که صد تن را کشته بود</title>
<guid isPermaLink='true'>http://bia2dg.ir/post-7313.html</guid>
<link>http://bia2dg.ir/post-7313.html</link>
<description><![CDATA[<P align=center><IMG class=aligncenter alt="توبه | www.Nazpatogh.Org" src="http://setarebaran.com/wp-content/uploads/MAZHABI.jpg" width=234 height=311 | www.Saeidpix.com></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">در بنی اسرائیل مردی بود که نود و نُه تن را کشته بود و به دنبال دانشمندان اهل زمین می گشت که او را راه فلاح بنماید.</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">پس او را به راهبی (کشیش) بردند. پس از راهب پرسید: « من نَود و نُه نفر را کشته ام؛ امیدی هست که توبه من پذیرفته شود؟»</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">راهب گفت: «نه، تو از حکم خدا برگشته ای»</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">پس مرد، راهب را کشت تا صد نفر کشته اش تمام شد. سپس از مردم پرسید تا و او را به مرد عالمی بردند.</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt"><SPAN style="COLOR: #000000">پرسید: « من صد نفر را کشته ام</SPAN><A title="" href="http://p30sms.mihanblog.com/" target=""><SPAN style="COLOR: #000000">.</SPAN></A><SPAN style="COLOR: #000000">امیدی هست که خدا مرا ببخشاید؟»</SPAN></SPAN><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">عالم پاسخ داد: « بله، هیچ چیز بین تو و خداوند (ج) نیست و هیچ کس نمی تواند تو را از توبه کردن بازدارد. به فلان شهر برو و همراه با مردم آن شهر، خدا (ج) را عبادت کن؛ مردم آن شهر همه اهل عبادت و نماز هستند، و هرگز به شهر خودت برنگرد، و پشت سرت را نگاه نکن؛ که این زمین برای تو سرزمین بدی بوده است».</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">پس مرد به سوی آن قریه رفت، اما در میانه راه، مرگش (اجل اش) فرارسید.</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">پس ملائکه عذاب و رحمت در امر او اختلاف کردند. فرشتگان رحمت گفتند: «او برای توبه با قلبش به سوی خدا (ج) گام برمی داشت، پس هر قدمش حسنه ای بوده است». اما فرشتگان عذاب گفتند: « او مثقال ذره ای کار خیر نکرده است».</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">پس مَلکی (فرشته) به صورت آدمی بر ایشان پدیدار شد و او را بین خود داور ساختند، گفت آن چه میان دو زمین است اندازه بگیرید؛ اگر به قریه صلاح نزدیک تر بود، در بهشت خواهد بود. پس قیاس کردند و آن مَلَک گفت در حین مرگ دیدمش که با سینه به طرف قریه صلاح خود را کش می کرد؛ و چون یک وجب بیشتر رفته بود، ملائکه رحمت او را گرفتند و با اهل آن قریه به بهشت وارد شد.</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">خواننده عزیز! چنانچه شما بهتر می دانید، خداوند(ج) همواره توبه بندگان خود را قبول می کند، &nbsp;تا وقتی که انسان درغرغره مرگ نباشد. حتی در روایت حدیث قدسی آمده است که خداوند(ج) از توبه بنده اش چنان خوشحال می شود که از تصور بالا است.</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">روایت کنند مردی را که، هفتاد سال یا صنم (نام بت) گفته بود، یکبار از زبانش اشتباهاً یاصمد «ای بی نیاز» صدا بر آمد خداوند (ج) توجهی به حال این مرد پیر نموده و او را به هدایت مشرف گردانید. ملایکه ها عرض کردند یا الله این مرد هفتاد سال یا صنم گفت: یکبار آنهم اشتباً نام تو را (یاصمد) به زبان آورد، و را قبول درگاهت نمودی! خداوند (ج) به ملایک می گوید: شما نمی دانید که من هفتاد سال منتظر بودم تا این مرد نام من را صدا کند، حال که من (الله) را خوانده است شرط دوستی نیست که او را نپزیرم…</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">در مفهوم از احادیث شریف آمده است که شخص توبه کنند به مانند کسی هست که هیچ گناهی نکرده باشد. حتی خداوند جل جلاله به ملایکه های حفظه دستور می دهد تا گناه فلان بنده را از نامه اعمال اش پاک کن برای اینکه از گناه پشیمان شده است…</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 10pt">عزیزان گناهی که وجود ندارد بسیاری ها به دنبال اش اند، ولی ثوابی که وجود دارد کسی به دنبال آن نیست. خداوند به همه ای ما توفیق توبه به اخلاص را نصیب کند، موفق و کامگار باشید التماس دعای خیر داریم</SPAN> </SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center" dir=rtl align=right><SPAN style="COLOR: #000000; FONT-SIZE: x-small"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000; FONT-SIZE: 10pt">نویسنده: احمد صیام رؤوفی</SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center" dir=rtl align=right><SPAN style="COLOR: #000000; FONT-SIZE: x-small"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000; FONT-SIZE: 10pt">منبع : ستاره باران</SPAN></SPAN></SPAN></P>]]></description>
<category></category>
<dc:creator>محمد بخشی</dc:creator>
<comments>http://bia2dg.ir/post-7313.html</comments>
<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 05:56:09 pm</pubDate>
</item>

<item>
<title>وقت اضافی برای خدا </title>
<guid isPermaLink='true'>http://bia2dg.ir/post-1748.html</guid>
<link>http://bia2dg.ir/post-1748.html</link>
<description><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: right"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><SPAN style="FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif">لطفا تا آخرش بخونید :<BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!<BR><BR>&nbsp; <BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!<BR>&nbsp;<BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!<BR><BR>&nbsp;&nbsp;&nbsp; <BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!<BR>&nbsp;<BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان<BR>دنیا آسونه!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف<BR>نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما<BR>بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به<BR>بهشت برن!<BR><BR><BR style="FONT-WEIGHT: bold"><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">چقدر خنده داره</SPAN><BR>که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که<BR>در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر<BR>در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!<BR><BR><BR><SPAN style="FONT-WEIGHT: bold">خنده داره؟</SPAN><BR>اینطور نیست؟<BR>دارید می‌خندید؟<BR>دارید فکر می‌کنید؟<BR><BR>این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.<BR>آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. <BR><BR>این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره</SPAN></SPAN></P>]]></description>
<category></category>
<dc:creator>محمد بخشی</dc:creator>
<comments>http://bia2dg.ir/post-1748.html</comments>
<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 07:40:01 pm</pubDate>
</item>

<item>
<title>معجزه ی عشق</title>
<guid isPermaLink='true'>http://bia2dg.ir/post-268.html</guid>
<link>http://bia2dg.ir/post-268.html</link>
<description><![CDATA[<P align=center><IMG class="aligncenter size-medium wp-image-3931" title="معجزه ی عشق" height=218 alt="بزرگترين سايت تفريح و سرگرمي ايرانيان | WWW.FunRooz.com" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2010/03/mojeze-eshgh-300x218.jpg" width=300 border=0></P>
<P>سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن <A href="http://www.funrooz.com" target=_blank>بچه</A> ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …</P>
<P>مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.</P>
<P><BR>بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان <A href="http://www.funrooz.com" target=_blank>آغوش پر محبت</A> زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.</P>
<P>برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !<BR></P>]]></description>
<category></category>
<dc:creator>محمد بخشی</dc:creator>
<comments>http://bia2dg.ir/post-268.html</comments>
<pubDate>Fri, 14 May 2010 07:22:44 pm</pubDate>
</item>

<item>
<title>حواسمان به گوش هايمان باشد!</title>
<guid isPermaLink='true'>http://bia2dg.ir/post-62.html</guid>
<link>http://bia2dg.ir/post-62.html</link>
<description><![CDATA[روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند.<BR><BR>هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند.<BR><BR>شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد: «اوه، عجب کار مشکلي!!»، «اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.» يا «هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست. برج خيلي بلنده!»<BR><BR>قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند بجز بعضي که هنوز....<BR><BR>با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشکله! هيچ کس موفق نمي شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف. ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يکي نمي خواست منصرف بشه!<BR><BR>بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود که به نوک رسيد! بقيه قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کار رو انجام داده؟<BR><BR>اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟ و مشخص شد که برنده مسابقه کر بوده!<BR>]]></description>
<category></category>
<dc:creator>محمد بخشی</dc:creator>
<comments>http://bia2dg.ir/post-62.html</comments>
<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 05:25:03 pm</pubDate>
</item>

<item>
<title>چه وقت ميتوان ازدواج پايدار کرد؟</title>
<guid isPermaLink='true'>http://bia2dg.ir/post-61.html</guid>
<link>http://bia2dg.ir/post-61.html</link>
<description><![CDATA[<SPAN style="FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><BR>دانايي را پرسيدند: چه وقت براي ازدواج پايدار مناسب است؟ دانا گفت: زماني که شخص توانا شود! پرسيدند: توانا از لحاظ مالي؟ جواب داد: ني! گفتند: توانا از لحاظ جسمي؟ گفت: ني! پرسيدند: توانا از لحاظ فکري؟ ...<BR><BR>جواب داد: ني! پرسيدند: خود بگو که ما را در اين امر ديگر چيزي نيست!<BR><BR>دانا گفت: زماني يک شخص مي تواند ازدواج پايدار نمايد که اگر تا ديروز ناني را به تنهايي مي خورد امروز بتواند آن را با ديگري نصف نمايد بدون آنکه اندکي از اين مسئله ناراحت گردد! </SPAN>]]></description>
<category></category>
<dc:creator>محمد بخشی</dc:creator>
<comments>http://bia2dg.ir/post-61.html</comments>
<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 05:24:31 pm</pubDate>
</item>

</channel>
</rss>
